|
دختران دشت! دختران انتظار! دختران اميد تنگ در دشت بي كران، و آرزوهاي بيكران در خلق هاي تنگ! دختران آلاچيق نو در آلاچيق هائي كه صد سال! - از زره جامه تان اگر بشكوفيد باد ديوانه يال بلند اسب تمنا را آشفته كرد خواهد... *** دختران رود گل آلود! دختران هزار ستون شعله،به طاق بلند دود! دختران عشق هاي دور روز سكوت و كار شب هاي خستگي! دختران روز بي خستگي دويدن، شب سر شكستگي!- در باغ راز و خلوت مرد كدام عشق - در رقص راهبانه شكرانه كدام آتش زداي كام بازوان فواره ئي تان را خواهيد برفراشت؟ *** افسوس! موها، نگاه ها به عبث عطر لغات شاعر را تاريك مي كنند. دختران رفت و آمد در دشت مه زده! دختران شرم شبنم افتادگي رمه !- از زخم قلب آبائي در سينه كدام شما خون چكيده است؟ پستان تان، كدام شما گل داده در بهار بلوغش؟ لب هاي تان كدام شما لب هاي تان كدام - بگوئيد !- در كام او شكفته، نهان، عطر بوسه ئي؟ شب هاي تار نم نم باران - كه نيست كار - اكنون كدام يك ز شما بيدار مي مانيد در بستر خشونت نوميدي در بستر فشرده دلتنگي در بستر تفكر پر درد رازتان، تا ياد آن - كه خشم و جسارت بود- بدرخشاند تا دير گاه شعله آتش را در چشم بازتان؟ *** بين شما كدام - بگوئيد !- بين شما كدام صيقل مي دهيد سلاح آبائي را براي روز انتقام؟ « تركمن صحرا - اوبه ي سفلي » شاملو + نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 12:38 بعد از ظهر توسط عابد.ح |
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار ابتهاج + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 10:52 قبل از ظهر توسط عابد.ح |
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 7:1 بعد از ظهر توسط عابد.ح |
گيرم...) پايي نمي دهد تا پر واكنم به سويت كو بال آن كه خود را باز افكنم به كويت ترسم بميرم و باز باشم در آرزويت تا كي به سر بگردم در راه جستجويت كز اشك شوق دادم يك عمر شستشويت شادي نمي گشايد اي دل دري به رويت بازم به سرزد امشب اي گل هواي رويت گيرم قفس شكستم و ز دانم و دانه جستم اي گل در آرزويت جان و جواني ام رفت از پا افتادگان را دستي بگير آخر تو اي خيال دلخواه زيباتري از آن ماه چون سايه در پناه ديوار غم بياساي هوشنگ ابتهاج + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 6:19 بعد از ظهر توسط عابد.ح |
میخوام یه قصری بسازم . پنجره هاش آبی باشه برگرفته از اهنگ هنگامه + نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 11:11 قبل از ظهر توسط عابد.ح |
زندگی جز با تو برام حرومه مریم حیدر زاده
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 11:59 قبل از ظهر توسط عابد.ح |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 6:42 بعد از ظهر توسط عابد.ح |
روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين + نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 10:43 قبل از ظهر توسط عابد.ح |
عشق یعنی مستی دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سر به دار اویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن به بقیه مطالب در ادامه مطلب مراجعه کنید + نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 3:29 بعد از ظهر توسط عابد.ح |
دل من یه روز به دریا زد و رفت پشت پا به رسم دنیا زد و رفت پاشنه کفش فرار و بر کشید آستین همت بالا زد و رفت یه دفعه بچه شد و تنگ غروب سنگ توی شیشه فردا زد و رفت حیوونی تازگی آدم شده بود به سرش هوای حوا زد و رفت دفتر گذشته ها رو پاره کرد نامه فردا ها رو تا زد و رفت زنده ها خیلی براش کهنه بودن خودش تو مرده ها جا زد و رفت هوای تازه دلش می خواست ولی آخرش توی غبارا زد و رفت دنبال کلید خوشبختی می کشت خودشم یه قفلی رو قفلا زد و رفت + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 10:2 بعد از ظهر توسط عابد.ح |
|
| |||||